صفحه تخصصی سلفژ

به اولین و بزرگترین مرکز آموزش موسیقی خوش آمدید.

آموزش تصویری سلفژ


شناخت سلفژ


از وقتی انسان پا به عرصه وجود نهاد چرا آواز خواند؟

اگر ما از کسی بپرسیم که چرا آواز می خواند آن شخص دچار شگفتی می شود، وقتی ما خوشحال هستیم و شادی و نشاط می خواهد از وجودمان به خارج فوران کند ما آواز سرور انگیز می خوانیم. زمانی که در دریای اندیشه غرق شده ایم یک آهنگ خیال انگیز و آرام به مغزمان خطور می کند و هنگامی که لشکر غم به وجود ما یورش آورده است هیچ چیزی نمی تواند مثل موسیقی درد و اندوه انسان را نشان دهد. آدمیزاد از زمان های بسیار قدیم با آواز انس و الفت داشته اند، انسان ها زمانی که قصد شکار حیوانات را داشتند آوازهای شکارچیان را خوانده و زمانی که قصد شخم زدن زمین را داشتند آواز های هارمونی با حرکات بدن را در مورد آن کار سر میدادند، زمانی که قصد جنگ با دشمن را میکردند سرود جنگی سر داده و زمان برگشت پیروز مندانه از صحنه جنگ و یا به هنگام برداشت محصول خوب و فراوان به سرودهای شاد و آوازهای بحجت انگیز به پایکوبی و نغمه خوانی مشغول می شدند. در شروع آوازها و رقص ها با کف زدن و یا به هم خوردن دو قطعه سنگ به هم دیگر همراهی می شد بعد ها انسان ها متوجه شدند که اشیایی که در پیرامون آنها قرار دارند اصوات مختلفی را ایجاد می کنند. انسان ها غهمیدند که زه کمانشان بعد از کشیدن و رها شدن به ارتعاش در آمده و صدای دلنشینی از آن ایجاد می شود و همچنین دریافتند که تنه ی تو خالی درخت هم صداهای طنین انداز از خود تولید می کند، این اشیاء باعث شد که انسان ها به ساختن آلات موسیقی مشغول شوند. زه به سیم تبدیل شده  و تار آلت موسیقی گردید. معلوم شد که سیم ها با طول ها و ضخامت های مختلف صداهای مختلفی از خود تولید می کنند با تلفیق کردن سیم های مختلف انسان ها ساز تار، ساز کمانچه، ساز ویولون، ساز گیتار، ساز سه تار را ساختند. اساس پیدایش خیلی از سازهای بادی بوق چوپانی که از شاخ حیوانات درست می شد می باشد و تنه ی توخالی و پوک درخت باعث ایجاد ساز تنبک شد. هر چقدر انسان ها به کارهای پیچیده تر مشغول می شدند احساسات آنها پیچیده تر و عمیق تر می شدند و قوه ی عقلانی آنها رشد بیشتری پیدا می کرد و اینها در رقص ها و آواز ها نمود پیدا می کردند. سازهای نوین موسیقی صداهای جدیدی را به وجود می آوردند و به این صورت موسیقی متنوع تر  و غنی تر می شد. هر ملتی هنر موسیقی خاص خود را پیدا کرد و کم کم آواز خواندن ها و رقصیدن ها حالت و شکل ویژه ای به خود گرفته و هر کدامشان مختص یک ملت گردید . به این صورت یک زبان موسیقی ملی به وجود آمد که به ما این اجازه را میداد که به طور مثال بتوانیم موسیقی روسی را از هندی و آلمانی تشخیص داده و تمیز دهیم. به طور نمونه در روسیه یک شکل آواز اصیل روسی که مشخصه ی آن کشیدگی و وسعت صدا بود به وجود آمد . در کل تاریخ روسیه آواز های خشمگین، غم انگیز، کمدی و نشاط آور به وجود آمدند و سر زبان ها افتادند. در سال 1941 میلادی زمانی که آلمان ها به روسیه حمله کردند در اردوگاه های آلمانی و در بیمارستان ها آوازهای جدیدی به وجود آمدند که روحیه ی قهرمانانه ی مردم روسیه و تزلزل ناپذیر آنها را نشان میداد ، آفریدن آواز به هیچ عنوان قطع نمی شود چون مردم در خلاقیت هنری خودشان به هیچ عنوان وقفه ای ایجاد نمی کنند ولی از بین هزاران آهنگ آنهایی که بهترین می باشند با گذشت سال ها توسط مردم برگزیده شده و به جای می مانند. م.ای کالنی می گوید: مردم حکم جوینگان برلیان و طلا را پیدا می کنند، بر میگزینند، حفظ کرده و همراه خود می برند و در طول سال ها آنها را تراشیده و سیقل می دهند و آن چیزی که باقیمانده محصولی می باشد که ارزش فراوان داشته و در آن خلاقیت بکار رفته باشد. موسیقی را مردم به وجود می آورند و فقط آهنگسازان تنظیم آن را به عهده می گیرند البته مفهومش این نمی باشد که آهنگساز به شکل ساده ای آهنگ های رقص و آوازهای ساخته شد توسط مردم را روی کاغذ آورده و آنها را برای نواختن توسط ویولون ، پیانو و یا یک ارکستر کامل آماده می کند بلکه مقصود بسیار عمیق تر از این می باشد در طول قرن های گذشته مردم عقاید و افکار ، احساس و آرزوهای خودشان را توسط موسیقی بیان کرده اند پس کسی که موسیقی را خلق می کند هدفی جز این ندارد که در اثر خویش زندگی ملتش را به درستی و عمیق منعکس کند و برای اینکه به این هدف برسد آهنگساز شخصآ باید به آرمان ها و افکار ملتش اتقاد داشته و با زندگی معنویش اجین شده و زندگی کند.

به این دلیل است که آهنگ سازان بدون توقف تلاش می کنند که از خلاقیت مردمشان الهام بگریند، اگر در قرن گذشته به املاک کامنکا که در حومه ی کیف واقع شده است سفری کرده باشید در آنجا مشاهده می کنید که چطور یکی از مهمانان صاحب ملک با دقت زیاد به آواز عامیانه ی نجاری که در آن حوالی مشغول کار بوده گوش میداده است. بعد از مدتی اگر به کنسرواتوار بروید به طور قطع ین آهنگ معروف را می شنوید که چایکوفسکی توسط اولین کرواتش به اجرای آن مشغول است. دیمیتری دیمیتروویچ تئوریسین آموزش موسیقی برجسته ی شوروی در سمفونی یازدهمش که عنوانش سال 1905 بود خیلی از ملودی های انقلابی را که برای شنوده های روسی آشنا بوده اند به کار می گیرد. شوستاکوویچ توسط این ملودی ها توانسته است مبارزه ی قهرمانانه طبقه کارگر را بهتر نشان دهد. آثار معروف بهترین آهنگسازان کشور های گوناگون به طور عمیق از هنر آن مردم ریشه می گیرد ، این آثار مثل درختی می ماند که از زمین عصاره ی حیاتش را جذب کرده و با آن تنه ی شاخه ها و برگ ها را تغذیه می کند و به این صورت کسب قدرت کرده، رشد می کند به شاخه و برگش طراوت و تازگی داده و در انتها بارور می شود.

اساتید برجسته موسیقی(سلفژ)


لودویگ وان بتهوون



هفتم ماه مه سال 1824 در تئاتر کرتنرتور شهر وین اولین اجرای سمفونی نهم بتهوون به روی صحنه اجرا شد. آهنگساز در جایگاه رهبر ارکستر می ایستد و دستهای خودش را تکان می دهد، او زمان زیادی بود که به دلیل از دست دادن قوه شنوایی نمی توانست رهبر ارکستر باشد و در واقع رهبر دیگری ارکستر را هدایت می کرد که در دو قدمی بتهوون بود. نهمین و آخرین سمفونی بتهوون آخر کار خلاقانه او بود. در این سمفونی او افکار و عقاید خودش را در مورد حیات ، در مورد راههایی که در برابر آدمیزاد وجود دارد تمام و کمال نشان داد. او به وسیله این سمفونی نسل های بعد از خودش را مورد خطاب قرار می داد به همین دلیل نمیتوانست در صحنه ظاهر شود او وظیفه خود می دانست که خودش شخصاً این اثر را به شنوندگان ارائه دهد این مسئله مانند این بود که تمام تاریخ بشریت در مقابل شنوندگان گسترده شده اند . از راه مبارزه به سمت پیروزی این است شعار زندگی و کار خلاقانه بتهوون، او اعتقاد دارد که برای پیروزی تلاش و پشتکار بی نهایت ضرورت دارد. در سمفونی فشار و سنگینی نبرد مداوم جایش را به تفکرات عمیق می دهد. این تفکرات بعضی اوقات نگران کننده، بعضی اوقات آرام و متمرکز ولی در هر صورت جستجو گر و مشوق پیشروی می باشند. گفتار موسیقی به شکلی است که انگار بشریت خود را برای نبرد های دیگری برای کسب سعادت آماده می کند. آوای موسیقی گذشته را مورد بررسی قرار داده و کوشش می کند که به آینده هم نگاهی داشته باشد ، تئوریسین آموزش موسیقی با دستی تزلزل ناپذیر و قدرتمند از آینده ای روشن تصویر سازی می کند که به شکل فینال و قسمت نهایی سمفونی نهم تجلی پیدا می کند . این طور به نظر می رسد که بتهوون برای بیان این مسئله فقط موسیقی را کافی نمی داند و به این علت آواز و کلام را هم به آن اضافه می کند بدین شکل بود که برای اولین بار در سمفونی خوانندگان کر و سولو هم ایفای نقش کردند. ریچارد واگنر آهنگساز آلمانی می گوید : فان فارها(آهنگ کوتاه با آلات برنجی) با غریدن خودشان شگفتی آفریده و همه را به فکر جنگ های اخیر می اندازند و در جواب آنها صدای با اطمینان انسان طنین انداز شده که می گوید برادران غم و اندوه کافی می باشد بیایید برای شادی و خوشحالی حقیقی و بی کران آواز بخوانیم. آنچنان نشان داده می شود که کر به نام تمام بشریت به این درخواست جواب می دهد، بتهوون سمفونی نهم خودش را با منظومه معروف فردریک شیللر شاعر آلمانی به سوی شادی پایان می دهد، آفتاب بزرگ و با شکوهی در آسمان صاف نمایان می شود و با صدای رسای خود این کلمات در فضا پیچیده می شود. انسان ها همدیگر را در آغوش بگیرید این است آینده ای که در بین بازووان برادرانه تمام انسان های جهان واقع شده است. انسان هایی که در مسیر دستیابی به آزادی، سعادت و صلح تلاش می کنند. شنوندگان سریعاً روح انقلابی سمفونی را فهمیده و در بیان واضح موسیقی افکار سازنده ی آن را پی برده اند. آنتووان روبنشتیم آهنگساز روسی می نویسد برای من باور کردنی نیست که قسمت پایانی سمفونی منظومه ی شادی باشد. از نظر من این یک منظومه آزادی است، گفته میشود که شیللر تحت فشار ماموران سانسور مجبور شد که به جای آزادی از کلمه ی شادی استفاده کند و بتهوون از این مطلب آگاهی داشت و من از درستی این مسئله کاملاً مطمئن می باشم چون شادی قابل تحصیل نمی باشد اما به خودی خود می آید ولی آزادی را باید بدست آوریم. زمانی که اجرای سمفونی نهم به آخر رسید صدای دست زدن آنقدر زیاد بود که به نظر می رسید دیوارهای تئاتر شکافته می شود و فرو ریخته می شود و کل این صدا ها را بتهوون نمیشنید و او در شکلی که سر خود را پایین آورده بود و پشتش به جمعیت بود در جایگاه رهبر ارکستر ایستاده بود . کارولینا اونگر خواننده اپرا دست بتهوون را بلند کرده و صورت او را به طرف جمعیتی که در تالار بودند برگرداند. برای بتهوون پنج مرتبه دست زدند و قطع کردند در صورتی که به طور معمول برای امپراطور سه بار پی در پی دست زده می شد. برای این که نقض تشریفات که به شکل خطرناکی نمایان شده بود دوام پیدا نکند ماموران پلیس به جمعیت هشدار دادند که از آنجا متفرق شوند، مریضی بتهوون کار خودش را کرده بود بتهوون دیگر نمیتوانست سر و پا بایستد، دوستانش او را روی کاناپه گذاشتند، بتهوون آرام دراز کشید و بدون این که هیچ تغییری در او ایجاد شود چشمانش را بست همراهانش فکر کردند که او خوابیده است منزل او را ترک کردند.

شاید واقعاً او خوابیده بود؟ ولی چرا دیگر آن اشکال وهم و خیال و ژرفا و بی پایان دیگر نیستند و الان تصاویر واضح و خیلی آشنا که تمام جزئیات را در بر می گرفت یکی بعد از دیگری در مقابل چشمان او پدیدار می شود. زندگی با اصوات و رنگ ها در مقابل وی رژه می روند و این زندگی او بود. لودویک را در نصف شب از خواب بلند می کردند و به سوی پیانو می بردند. وی برای اینکه انگشتانش را بتواند بر روی کلید ها فشار دهد باید یک چهار پایه در زیر پای خود قرار می داد . پدرش مست کرده بود و دوستان پدرش هم همچنین و آنها داد میزدند که بنواز و وی در شرایطی که پیراهن کوتاهی بر تن داشت و با پای برهنه روی چهار پایه ایستاده بود برای آنها می نواخت. مرز ، این اسم درس موسیقی اش بود و این چنین درسی گاهی اوقات تا سحر به درازا می کشید . اگر فرد دیگری غیر از بتهوون بود از موسیقی متنفر می شد ولی او از پدرش متنفر شد. یوهان وان بتهوون که در دربار آواز می خواند به دلیل زیاده خوردن می از نظر مقام تنزل پیدا کرده بود و بیشتر در می خانه ها بود و الان دلش به این خوش بود که از پسرش نابغه ای مثل موتسارت بسازد. او با خودش می گفت بگذار پسرت کنسرت بدهد و پولش به من برسد اما موتسارت دوم به وجود نمی آمد، شاهزادگان کلن برای بتهوون ارزش چندانی قائل نبودند و حاضر نبودن از او حمایت کنند. پدر لودویک از این مسئله ناراحت می شد، فحش می داد و در می خوارگی زیاده روی می کرد اما لودویک به یادگیری موسیقی ادامه داد و گاهی هم تلاش می کرد تا آهنگی بسازد. او هنوز بزرگ نشده بود که می توانست پیانو، ویولون و فلوت را به خوبی بنوازد. لودویک به مادرش بسیار علاقه داشت. ماگدالنا زن بسیار زحمت کشی بود که از صبح تا شب کار می کرد تا اینکه بتواند به هر راهی غذای خانواده را تامین کند. تهی دستی، کار پی در پی و مریضی سل خیلی زود او را از پا انداخت. تقریباً هیچ لبخندی در طول روز بر لبانش نمی آمد چون خیلی کم اتفاق شادی بخشی در زندگی او پیش می آمد. تنها یکبار در سال آن هم تولد مادرش همه چیز در خانه رنگ و بوی نو گرفت. در خانه گل و سبزه مشاهده می شد. مادرش را به طرز با شکوهی در یک مکان خاص قرار می دادند و دوستان پدر با سازهای خود به خانه ی آن ها می آمدند. آن ها موسیقی را به مادر هدیه می کردند. صدای آواز در فضای خانه پر می شد و از بیرون شنیده می شد. در بیرون همسایه ها جمع می شدند و به این موسیقی گوش می کردند چون موسیقی برای آنها هم ارمغانی تازه بود. مهمانان تا نیمه های شب در آنجا می ماندند، بعد از خوردن شام در حالی که مست بودند به رقص و پایکوبی می پرداختند و برای اینکه همسایه ها از دست آنها شاکی نشوند کفش هایشان را درآورده و با جوراب به رقص می پرداختند. لودویک از سن یازده سالگی کار می کرد و در کلیسا ارگ می نواخت. در چهارده سالگی نوازنده ی ارگ در قصر شاهنشاهی بود . به لودویک لباس رسمی دادند، جوراب های ابریشمی، جلیقه ی زر دوز و کلاه سیلندری. این نوع لباس شایسته او نبود . لودویک مثل تمام پسران هم سن خودش رفتار و حرکات بی قید و بندی داشت و عادت داشت که در اطراف شهر دریده و در سواحل سر سبز رود رن جست و خیز کرده و گاهی اوقات دراز بکشد ولی چاره ای نبود جز اینکه یقه ی سفید زده و روی زلف های خودش کلاه گیس بگذارد و تازه کلاه سیلندری هم روی سرش بگذارد چون ناچار بود خدمت کند. او اکنون مخارج زندگی خانواده اش را تامین می کرد، حقوقی که به او می دادند کفاف خرج خانه را نمیداد برای اینکه درآمدش بیشتر شود به خانه های ثروتمندان رفته و در آنجا به آموزش موسیقی می پرداخته. در فاصله های میان تمرین ها و کنسرت ها و ساعات درس دادن هر وقت فراغتی پیدا می کرد به ساخت آهنگ های موسیقی مشغول می شد.نخستین اثر معروف او که به شکل قطعات مارش برای پیانو نوشته شده بود زمانی به وجود آمد که او کمتر از دوازده سال سن داشت. در سال 1787 بتهوون 17 سال سن داشت تا آن موقع او توانسته بود مبلغی پول پس انداز کند، او آهنگ هایی که درست کرده بود جمع آوری کرد و به سمت وین عازم شد. در شهر وین به دیدار موسیقی دان بزرگ موتسارت رفت. موتسارت تنها شخصی بود که بتهوون بدون اما و اگر حاضر بود از او پیروی کند، زمان بهار رسیده بود درختان سر سبز کناره های رود دانوب زندگی تازه ای پیدا کرده بودند. موتسارت چهره ای خسته کننده داشت. او خیلی زیاد کار می کرد، در آن زمان او مشغول ساخت اپرای دون ژوان بود در اتاق کناری عده ای مشغول محاوره بودند. معلوم بود که افراد دیگری هم به دیدن این آهنگ ساز آمده اند، موتسارت به سرعت از بتهوون سوال کرد که از او چه می خواهد. زمانی که بتهوون قصد خود را گفت موتسارت کمی اخم هایش در هم رفت و با حوصله و دقت به صحبت های بتهوون گوش داد بعد از آنکه صحبت های بتهوون تمام شد سر خود را پایین آورد و منتظر جواب موتسارت ماند. همه جا ساکت بود موتسارت با قدم های آرام به در اتاق مجاور نزدیک شد و به افرادی که در آن مکان بودند گفت این جوان را تماشا کنید او فردی است که در آینده نگاه همه را به خود جلب خواهد کرد. بتهوون آرزو می کرد که در مجاوذت موتسارت باشد و از او درس بگیرد ولی ناگاهان به او خبر رسید که مادرش سخت بیمار شده و به این دلیل او به شهر کلن برگشت. مادرش در کنار بتهوون جان خود را از دست داد و بعد از آن تمام امورو  گرفتاری های خانواده به گردن بتهوون افتاد. از برادرانش نگهداری می کرد و با پدرش که هنوز بد مستی می کر و کمکی به خانواده نمی کرد کلنجار می رفت. بتهوون ناگزیر بود که کار کند و همچنان کار کند . موتسار به وی گفته بود تو راه درستی را می روی . بتهوون در نوامبر 1792 بار دیگر به وین رفت  و برای همیشه در این شهر ماند، یک سال قبل از ورود بتهوون به وین موتسارت در اوبل جوانی زندگی خود را از دست داده بود  و بتهوون پیش هایدن که در آن زمان شصت ساله بود رفت. دلیجان از بین خیابان های پایتخت امپراطوری اتریش که در آن موقع پایتخت موسیقی هم بود او را به خانه هایدن رساند و بتهوون پیش هایدن به آموختن موسیقی مشغول بود و وین در انتظار زمانی بود که بتهوون به تسخیر آن در آید. ورود بتهوون به وین با روزهای افتخار آمیز و پرشور همراه بود . شعله ی فروزان مشعل انقلاب کبیر فرانسه در سراسر اروپا نور افشانی می کرد این انقلاب در یک روز به یاد ماندنی در سال 1789 با قیام مردمی که زندان باستین را متصرف شدند آغاز شد. واژه ی انقلاب در سخنرانی های روبسپیر نشان خاصی داشت. این واژه در سطر های روزنامه ی دوست ملت که توسط مارا منتشر می شد مردم را به مبارزه و جنگ دعوت می کرد. تقریباً تمام فرمانروایان اروپا که از سرنگونی حکومتشان به ترس افتاده بودند به فرانسه ی انقلابی اعلام جنگ کردند اما سرکوب کردن ملتی که از آزادی دفاع می کرد کار راحتی نبود. در سال 1792 ارتش انقلابی به متجاوزین شکست سختی را وارد کرده و خودشان به پیشروی پرداختند. آدم ها با طمع هر چه بیشتر هوای تازه را نفس کشیده و حس می کردند که با فرو کردن هر نفس نیرویی جدید در دست ها و بازوان آن ها متمرکز خواهد شد  و فکر های جدید مغز آنها را طراوت خواهد بخشید. هر چند که تمام مردم در دستان خود صلاح نداشتند اما تمام آنها متوجه شدند که میشود این کار را انجام داد . هزاران فرسنگ آن طرف تر از فرانسه شعر های انقلابی خوانده می ش و سرود های انقلابی طنین انداز می شد. نور افشانی های انقلاب صحنه های تئاتر را روشن می کرد. بتهوون بد اخلاق و تند خو که به قرار داد ها و اصول معاشرت خیلی پایبند نبو در سالن های اشرافی حاضر مید. شنوندگان معروف از موسیقی او به وجد می آمدند و هر از گاهی هم وحشت می کردند و در برابر آن حالت متواضعی پیدا می کردند.

آن ها حس می کردند که در وجود این آهنگساز نیروی خاصی نهفته است و آینده از آن او می باشد جوابی که بتهوون به آنها میداد استقلال و عدم وابستگی بود. در جواب ملکه که او را به حضور خود خواسته بود بتهوون به خدمتکاری که حامل این پام بود این چنین گفت، بگو کار دارد و یکبار هم امیر لیخلوسکی تلاش کرد که به اجبار بتهوون را به نواختن موسیقی وادار کند نزدیک بود که بتهوون با صندلی سر و صورت آنرا داغان کند و سپس نامه ای به او داد که نوشته شده بود که امیر موقعیتی که شما در آن قرار دارید یک چیز موروسی میباشد که پس از تولد ب صورت اتفاقی به شما داده شده است ولی چیزی که من هستم حاصل تلاش و زحمتی است که برای آن کشیدم. تا الان هزاران امیر آمده اند و رفته اند ولی بتهوون یکی بوده و خواهد بود. بتهوون به سرنوشت مردم بسیار علاقه داشت و این سرنوشت در میدان مبارزه مشخص می شد. مبارزه قهرمان برای آزادی و سعادت انسانی مضمون سمفونی سوم بتهوون را تشکیل می داد. مبارزه ای سخت و مداوم. نیروهای دشمن گاهی اوقات عقب می نشستند و گاه با نا امیدی مقاومت می کردند و ضربات متقابلی وارد می کردند ولی قادر نبودند که نیروهایی را که بخاطر آزادی و عدالت می جنگیدند را متوقف کنند. نبرد باز هم نبرد. جنگی قطعی و شدید و در آخر پیروزی، آخرین جرقه های نبرد خاموش می شود، موزیک قوی تر و شاد تر شده و ناگهان مارش عذا شنیده می شود. بهای پیروزی بسیار گزاف بوده است در نبردی سخت و وحشتناک قهرمانی به هلاکت رسیده است و ملت فاتح آخرین احترامات خود را نسبت به او ابراز می دارند ولی بتهوون با مراسم عذا سمفونی خود را پایان نمیدهد چون رهبر ملی بخاطر آزادی جان خود را از دست داده بود . موسیقی بتهوون زندگی مغلوب ناشدنی و فنا ناشدنی را ستایش می کرد. بخش های آخر سمفونی را تصاویری از یک جشن با شکوه ملی تشکیل می دادند. پیروز مندانی که در جریان نبرد سعادت خود را به کف آورده اند غوغا برپا می کنند. سمفونی بتهوون در آغاز بنا پارت نامداشت. او فکر میکرد که ناپلئون قهرمان خلق انقلابی خواهد بود و مردم را به سوی آزادی پیش می برد زمانی که ناپلئون خود را امپراطور اعلام کرد سمفونی بتهوون تقریباً پایان گرفته بود و بتهوون وقتی از این امر آگاه شد با ناراحتی فریاد کشید اکنون او تمام حقوق انسانی را لگد مال می کند و تنها از امیال خویش پیروی خواهد کرد. او خود را برتر از سایرین می بیند و یک فرد مستبد می شود. بتهوون صفحه ی اول سمفونی را برداشت پاره کرد و به طرفی پرت کرد آنوقت کاغذ نت تمیزی را گرفت و عنوان نوعی را روی آن تحریر کرد : سمفونی قهرمانی .

امپراطور نمی توانست قهرمان سمفونی سوم باشد. قهرمان این سمفونی ملت می باشند، بتهوون 9 سمفونی، 5 کسنرت برای پیانو با ارکستر، کنسرت ویولون ، اپرا، باله، فانتزی آواز و موسیقی مجلسی تحریر کرد که در بین آنها 32 سونات برای پیانو می باشد. تصنیفات بتهوون را نمی شود به بزرگ و کوچک تقسیم کنیم چون کل آثار او از یک روح عصیان گر و فکر عمیق و توانایی و شجاعت برخوردار می باشد. او در تمام آثار خودش با بزرگواری هر چه بیشتر ندای قلب و افکار روشن خود را بکار گرفته و مناسبات خودش را با زندگی آشکار می کند. سونات های بتهوون که برای پیانو تحریر شده است آنها را می توانیم سمفونی کوچک بنامیم، در این سونات غلیان و اشتیاق انقلابی و فراخوان مبارزه خودنمایی آشکاری دارد. هنر جوی آموزش موسیقی تنها یک سطر از سونات آپاسیونات را بنوازد تا معنی گفته های بالا بهتر برایش روشن شود. بتهوون می گوید که در سونات آپاسیونات از آثار دراماتیک شکسپیر به نام طوفان الهام گرفته است ولی این یک آهنگ برای متن قصه شکسپیر نمی باشد بلکه مبین ایمان انسانی می باشد که می تواند سنگرها را در هم کوبیده و راه رسیدن به سعادت را نشان دهد. کلمه ی آپاسیونات در زبان ایتالیایی به معنی شوق و شور و موسیقی می باشد. آپاسیونات بتهوون در انسان شور و شوق به وجود می آورد. این سونات بسیار دوست داشتنی و یک موسیقی فرا انسانی می باشد. در کنار سونات آپاسیونات ، سونات مهتاب واقع شده است که شهرت زیادی دارد. در سونات مهتاب احساسات و عواطف گوناگون انسانی به پیچیده ترین وضع به هم گره خورده است. تنهایی، تلخ کامی و خاطراتی که زمانی غم انگیز و گاهی شادی بخش می باشند مثل اینکه در این برخورد عواطف شک و تردید ، اعتقاد و ایمان، تفکرو احساس در هم آمیخته و در این اثر پیکره ی واحدی را به وجود آورده. اعتقاد بتهوون به زندگی و آینده و اینکه در آخر خیر بر شر غلبه کرده و پیروز می شود واقعاً اعجاب انگیز می باشد. مشکل است بتوانیم کسی را پیدا کنیم که مثل بتهوون زیر ضربات هولناک و سهمگین سرنوشت قرار گرفته باشد. برای اینکه تیره روزی بتهوون را دریابیم و از سختی ها و رنج هایی که او کشیده است تجسم و تصوری داشته باشیم لازم است که آهنگ سازی کر یا تقاشی نا بینا یا دونده ای چلاقی را با وضعی که بتهوون داشت مقایسه کنیم.


فردریک شوپن



در پاییز 1830 فردریک بیست ساله شد، آهنگساز آلنسر که در مدرسه عالی موسیقی در شهر ورشو معلم و استاد شوپن بود. در برگه ی امتحانی او چنین چیزی نوشت : فردریک شوپن نابغه ی موسیقی می باشد در همان زمان که شوپن آزمون دوره ی عالی موسیقی را می داد در سرزمینش همه او را به عنوان یک آهنگساز ماهر می شناختند. طرفداران موسیقی با مازورکا و پولونز دو کنسرت بزرگ شوپن جهت پیانو به طور کامل شناخت داشتند و الان هم این آثار مورد پسند طرفداران موسیقی می باشد. در آن زمان کنسرت های شوپن با موفقیت های فوق العاده ای روبرو بود و خیلی از هموطنانش با غرور و شادی میگفتند که شوپن موسیقی دان بزرگی می باشد ولی با مطالعه ی دقیق سرگذشت شوپن به هیچ عنوان نمبتوان به این نتیجه رسید که او بر اثر احسین و تمجید دیگران آدمی مغرور و از خود راضی بشود. درست بر عکس مشاهده می کنیم که او انسانی متین بی آلایش خوش قلب، محجوب و حساس و فعال بوده است. او نقاشی می کند، شعر می گوید و نقش های کمدی را از صمیم قلب در تئاتر های خانگی اجرا می کند. او دوستان فراوانی داشت که همه ی آنها او را دوست داشتند. آشنایان او امید داشتند که موسیقی شوپن در بیرون از لهستان هم شنیده شود، آنها می گفتند که بگذارید شوپن آثار خود را به بهترین آهنگسازان دنیا نشان دهد و مهارت خودش را به عنوان استاد در قلمرو موسیقی و نواختن پیانو در مقام قیاس با دیگر اساتید این فن بگذارد. این شیفتگان و دوستداران موسیقی شوپن توفیق یافتند که مبلغی برای هزینه ی سفر او به خارج گردآوری کنند. شوپن سالیان سال بود که آرزو داشت چنین سفری داشته باشد اما الان که همه چیز آماده شده بود او تردید داشت که آیا واقعاً زمان آن رسیده که او هنر خودش را به جهانیان نشان دهد؟ عامل ناراحت کننده ای در وجودش نگرانی و اضطراب ایجاد می کرد و او حس می کرد که خطری لهستان را تهدید خواهد کرد. زمان زیادی بود که دولت مستقل لهستان دیگر آن وجود خارجی را نداشت و روسیه ، پرو و اتریش در این سرزمین یکه تازی می کردند اما لهستان از بین نرفته بود و در داخل این کشور جنبش آزادی بخش ملی ادامه پیدا کرده بود به خصوص در دوره ی شوپن صداهای قدم های مبارزین این جنبش واضح تر به گو ش همه می رسید. در سال 1794 زمانی که هنوز فردریک شوپن چشم به جهان نگشوده بود پدرش در یکی از دسته های شورشی شهر کاستوش مشغول جنگ بود. نیکولا شوپن اصلاتاً فرانسوی بود که در جوانی به شهر ورشو مهاجرت کرده بود و لهستان وطن دوم او بود. اکنون او سالخورده شده بود و پایبند خانواده بود و دیگر آن قدرت جنگیدن را دارا نبود اما فردریک میدانست که پدرش میهن پرست میباشد و قطعاً از انقلابیون پشتیبانی می کند. او این را می دانست که دوستانش هم به صفوف آنها بپیوندند و چون حس می کرد که این افراد به دلیل اینکه می خواهند او از هر آسیبی مصون و محفوظ بماند به همین جهت او را در جریان نقشه ها و کارهایی که داشتند قرار نمی دادند. فردریک شوپن جوان اثرات نگرانی را در دوستانش میدید و می فهمید که چطور آنها به محض ورود او سکوت برمیگزیدند و مسئله ای را از او مخفی می کردند. شوپن کل طرح ها و یادداشت های اولیه را که برای ملودی های پولونز و مازورکا  و آوازها تحریر شده بود جمع کرد و  در چمدان خودش قرار داد. هر چند که تعداد یادداشت ها خیلی بود و تصور می کرد که با وجود آنها او میتواند دوری و جدایی از لهستان عزیز را آسان تر تحمل کند و این یادداشت ها مثل چشمه ی آب حیات در دوری از وطن به او کمک می کند تا او بتواند توانایی و نیرویی را به جهت استقامت به دست بیاورد. تیت وایتزکوفسکی رفیق صمیمی فردریک هم با او به وین آمد. در شروع نوامبر سال 1830 در حالتی که نزدیکان شوپن با او خداحافظی می کردند مشتی از خاک لهستان را برای یادگاری که در سرزمین های بیگانه به او دلگرمی ببخشد به او دادند اما در آن زمان هیچکس نمیدانست که فردریک دیگر هیچوقت به کشورش باز نمی گردد و این یک مشت خاک در زمان نوزده سال تمام تنها آرام بخش او در دیار غربت بود. روز غم انگیز و سردی بود. شوپن و رفیقش تیت در زیر نم نم باران در حالتی که به فکر عمیق و سنگین فرو رفته بودندشهر ورشو را ترک کردند. در بین راه در یک جایی به نام ژلزولیا ایستادند، شوپن در بین درختان کهنسال و دشت ها بهترین روزهای زمان کودکی و جوانی خود را گذرانده بود . در آنجا بود که رودخانه اوتراتا غمهای خویش و شادی ها را با او در میان می گذاشت. در اینجا بود که او برای نخستین بار ملودی ها و نغمه های شاد و اندوهگین را که توسط مردم ساخته شده بودند شنید و برای همیشه  مفتون آنها گشت. فردریک و دوستش در شهر وین زندگی می کردند که خبر قیام در ورشو به گوش آنها رسید. تیت فلفور چمدان سفر را جمع آوری کرد تا به لهستان برگردد. فردریک شوپن هم چمدان خود را جمع کرد اما تیت تمایل نداشت که فردریک به همراه او مراجعت کند و اعتقاد داشت که آینده ی روشنی در انتظار شوپن است و رفتن وی به لهستان کار خطرناکی می باشد این مسئله را پدر و دوستان شوپن هم به آن اعتقاد داشتند. در آن زمان فردریک به یکی از دوستانش اینچنین گفت : تو سربازی به میدان جنگ می روی و زمانی که برمیگردی سپهسالار و سردار باش، چقدر جای تاسف است که ن نمیتوانم حتی به عنوان طبال در این جنگ شرکت کنم. فردریک حدوداً هشت ماه در شهر وین زندگی کرد او که از دوستان و نزدیکانش جدا شده بود و در فکر سرنوشت آنان در تشویش و اضطراب بود نمی توانست به کارش مشغول شود  و در کل این زمان اثر جدیدی نساخت تنها یکبار در کنسرت شرکت کرد. او از وین به آلمان مهاجرت کرد در آنجا از شکست قیام ورشو اطلاع پیدا کرد و ضربه ی جدیدی به او وارد شد. او این را می دانست که تمام نزدیکان و دوستانش در صف های قیام کنندگان می باشند و الان بر سر آنها چه آمده است و برایش این واضح بود که با این وضعی که بوجود آمده است او دیگر نمیتواند به این راحتی ها به وطنش برگردد. فردریک در آن زمان خیلی فکر می کرد و رنج ها و غم های زیادی را تحمل می کرد او احساس می کرد که قادر نمی باشد بار این مشکلات سنگین را به دوش بکشد. خشم ، نگرانی و درد باطنی و میل زیاد به این که در آن شرایط کاری برای وطنش انجام دهد تمام این مسائل باعث شد که به تولید اثر موسیقی که بتواند تمام حس های قلبی او را بازگو کند مبادرت کرد. در آثار جدید او آن بی بند و باری و آن شادی یا اندوه سبک و تفکر آرام به گوش نمیرسید. در این ساخته ها دعوت و شوق به مبارزه و ناراحتی ناشی از مرگ دوستان جلب توجه می کند. اسم یک از اتودهای مربوط به این دوره ی انقلاب ذکر شده است. شومان آهنگساز بزرگ معاصر نوشته است اگر فرمانروای با اقتدار شمال یعنی نیکولای اول میفهمید که در آهنگهای ساده ی آثار شوپن چه دشمن خطرناک و مخوفی نهفته شده است به هیچ عنوان اجازه نمیداد که به معرض اجرا درآید. آهنگ های شوپن مثل توپی می باشد که با گل استتار شده است 

نیکولای اول در سال 1837 زمانی متوجه شد که تمام اروپا زبان به تحسین آهنگساز لهستانی گشوده اند به شوپن پیشنهاد کرد که در در بار وی مشغول به نوازندگی شود  و لقب نوازنده اول اعلاحضرت را به وی بدهد. این مسئله به شوپن این امکان را میداد که به شهر ورشو برگشته و درآمد زیادی پیدا کند ولی شوپن با اینکه اشتیاق زیادی برای برگشت به وطن خودش را داشت این پیشنهاد را قبول نکرد چون او نمیتوانست با دشمن هم میهنانش سازش کند. شوپن عقیده و نظر خودش را در مورد حوادث لهستان این چنین می گوید : هر چند که به علت کم بودن سن در انقلاب 1831 شرکت نداشتم ولی از صمیم قلب با کسانی که در این انقلاب حضور داشتند هم نظر و هم عقیده بودم با وجود این نگرش انسان به یاد جوابی می افتد که کوشکین به تزار نیکولای اول داده بود. تزار از وی سوال کرد که اگر در زمان قیام دگاپ ریستا در آنجا حضور داشتی چه می کردی؟ کوشیکی بدون معطلی پاسخ داد به همراهی دوستانم در میدان سنا حضور پیدا می کردم. نخستین کنسرت هایی که شوپن در شهر پاریس اجرا کرد شهرت و موفقیت زیادی برای او به وجود آورد. تئوریسین های آموزش موسیقی و نوازندگان زبر دست پیانو در وجود شوپن نه تنها یک نوازنده زبر دست بلکه یک آهنگساز بسیار ماهر را میدیدند. روبرت شومان در مورد او می گوید آقایان کلاه های خود را از سر بردارید در مقابل شما یک نابغه قرار گرفته است. موسیقی شوپن در کل عمر عزیز و دوست داشتنی میباشد. فردریک شوپن دلباخته و عاشق فرانسه شده بود. در این کشور ماهر ترین آهنگسازان، نقاشان و نویسندگان از دوستان صمیمی او شده بودند. شوپن از اولین روزهایی که در پاریس حضور پیدا کرد زندگی خلاقی را در پیش گرفت. در آن روزها او به پدید آوردن اثر های زیادی مشغول شد. او کل وقت خود را به موسیقی اختصاص میداد. زمانی برای تحریر یک سطر نت موسیقی هفته ها وقت خود را صرف آن می کرد. در خیلی از تصنیفات او آهنگهای لهستانی که از دفتر خاطرات زمان کودکی اش بر جای گذاشته بود انعکاس پیدا می کرد. موسیقی کشورش در قلب او جاودانه و شعله ور شده بود. در آن زمان عده ی زیادی از لهستانی ها در فرانسه می زیستند که پس از شکست شورش ورشو به فرانسه نقل مکان کرده بودند. آدام میسکوویچ شاعر مشهور لهستانی که از کشورش به آنجا تبعید شده بود در فرانسه زندگی می کرد. شوپن طرح دوستی با میسکوویچ ریخت و این رفاقت تا آخر عمر ادامه پیدا کرد. شاعر بیشتر زمان ها برای دیدن شوپن پیشش می آمد و ساعت های زیادی به نوای موسیقی او گوش می کرد و افکارش به سمت همان آرمان هایی که در او و شوپن مشترک بود کشانده می شد. شوپن در مورد میسکوویچ این طور می گوید : من متوجه می شوم که میسکوویچ چرا پیش من می آید به همین دلیل به محض ورود او شروع به نواختن پیانو می کنم. دفعه آخر مدت بیشتری برای او پیانو زدم و هراس داشتم که صورت خودم را به سمت او برگردانم چون من صدای گریه او را می شنیدم. شوپن این امکان را پیدا نکرد که اسلحه به دست بگیرد و از مستقل شدن کشورش دفاع کند حتی این امکان را پیدا نکرد که به شکل یک تبل زن در ارتش لهستان همکاری کند ولی او سردار بزرگ موسیقی لهستان بود و در آثارش موجودیت و عظمت ملت خویش را به همه می شناساند. به شوپن آوازه خان پیانو هم می گویند. وی سمفونی و اپرا هم نمی نوشت. بیشتر آثار او آهنگهای پولونزیا، والس ها ، سونات ها که او برای پیانو می نوشت تشکیل می دهند.

بلاگ آموزش موسیقی

ادامه مطلب